کمی راحتتر، کمی خودمانی تر
فاش می گویم و از گفته خود دل شادم..... من عاشقم
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : siavasha24
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
میدونید به نظرم جایی که آدم ها با هم هستن زیاد مهم نیست. منظورم اینه که این که توی پارک باشن یا پشت بوم یا روی کاناپه توی هال چندان مهم نیست. مهم اینه که وقتی کنار هم هستن چه حسی دارند.
خونه ای هست در بیرجند که متعلق به من نیست اما خاطرات زیادی ازش دارم اون هم نه از توی خونه بلکه از دم درش! خونه ای هست با درب خاکستری ماشین رو که کنارش، توی پیاده رو یک تیر چراغ برق هست با نور نارنجی.وقتی کسی از توی خونه میاد که در رو باز کنه صدای قدم هاش قبل از رسیدن به در شنیده میشه.از لابلای در دیدم که توی حیاطش یک درخت انگوره.
شاید بشه گفت بخضی از شیرین ترین خاطرات من دیدار های کوتاه جند دقیقه ای دم در این خونه بوده... چقدر خوب بود. الان که فکر میکنم میبینم چقدر آرامش بخش بود و چقدر دلهره آور بود هر بار. هر بار قلبم تند میزد و هربار خداحافظی رو خراب میکردم و گاهی بعد خداحافظی و در حالی که در داشت بسته میشد داد میزدم راستی... سرش رو که می آورد بیرون و میدیدمش میگفتم هیچی ولش کن... بهانه بود . دل کندن سخت بود.

راه پله ای هست در مشهد که شاید یکبار آنهم ساعتی با دو لیوان نوشیدنی گرم و شیاد کمی هم کیک در کنار آرامش و چهره زیبایش صحبت کردیم و احساس یک جای دنج بودن کردیم. نگاه های زیر چشمی که هر دومان تظاهر میکردیم که متوجه نگته دیگری نیست...  کاش یکبار دیگر به آن راه پله برگردم.

پشت بامی است که در یک روز گرم در حالی که یک پارچ شربت خنک و یک لیوان داشتیم مدتی هنگام دیدن منظره شهر صحبت کردیم. هول هولکی و تند تند در میانه سفری نصفه روزه.

اتاقی هست که فقط یکبار دیدمش و چقدر دلم، و شاید دل هردویمان! برایش تنگ شده. مثل نوزادی زانوهایش را در بغلش گرفته بود و روی تختش دراز کشیده بود. چشمهایش بسته بود اما یقین دارم احساس آرامش و یک حس برای من غریب دیگری داشت.

راه پله ای هست که به پشت بام میرسید. اخرین پله آن را ساعت ها نشستیم و پشت به باد پتو را بین خودمان تقسیم کردیم و نوشیدنی گرمی که آورده بود را خوردیم.

پایی هست که جز یکبار سر بر روی آن ننهادم و خوابی داشتم آرام تر از مرگ و دلپذیر تر از بهشت.


سکویی هست در دل کویر، پله ای است در میانهء پارک،‌صندلی است روبروی یک آبمیوه فروشی، خیابانیست به اندازه دو چراغ قرمز، نیکتی فلزی در حاشیه پارک زیر درخت های سبز....


یک جایی شنید کجا بودن مهم نیست، به جا و اهل بودن مهمه.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 28 فروردین 1397
siavasha24
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر